a
تبليغاتX
شاپرک سبز

دیدرو , فیلسوف شهیر فرانسوی ,  در کتاب تاملات فلسفی و در داستانی اسطوره ای , منشا اعتقاد انسانها به خدا را چنین بیان می کند :

( توطعه یی علیه یک مرد از سوی کودکان , زن و دوستانش صورت گرفت.همراهان خائن کاشانه او را به ویرانی کشاندند و او را به خاک سیاه کشاندند. او که سرشار از نفرت و کینه نسبت به نوع بشر شده بود, جامعه را ترک گفت و به غاری دور دست و تیره و تار پناه برد. در آن خلوت با فشردن مشتها , به فکر طرحی انتقامی متناسب با ظلمی که بر او رفته بود افتاد , با خود گفت : (( دد صفتان! کاری کنم تا کیفر رفتارتان باشد و چنان  خوار و زبون شوید که تصورش را هم نتوانید بکنید... باید در مغزشان پندار و باوری ایجاد گردد که از زندگی خودشان هم بیشتر اهمیت داشته باشد و در باره آن حتی نظر هم نتوانند بدهند.))  در این هنگام بود که مرد از غار بیرون پرید و فریاد زد (( خدا , خدا )) پژواک صدای او در فضا پیچید (( خدا , خدا )) این نام از دیاری به دیاری دیگر راه گشود و همه با شگفتی آن را شنیدند. ابتدا برای نیایش به خاک افتادند , سپس برخاستند و به پرسش پرداختند. خشمگین شدند , یکدیگر را نفرین کردند , از هم متنفر شدند و سرانجام گلوی یکدیگر را دریدند. بدین سان آرزوی دهشتناک دشمن بشر جامه عمل پوشید.... )

آری هر چند این داستان تخیلی است ولی حقایق بسیاری نیز در آن نهفته است و به واقع پس از اعتقاد انسانها به آفریننده و پیدایش ادیان و مذاهب مختلف دوستی و مهربانی و انسانیت از میان رفت و بغض و کینه وتعصب و ریاکاری جای آن را گرفت.

 

شنبه هشتم آبان 1389ساعت 22:30 توسط
تگ ها:
برخي از مطالعات زيست شناسي نشانگر اين امر است که اگر وزغي را درون ظرفي با همان آب مرداب محل زندگيش قرار داده و آب را بتدريج گرم کنيم ، وزغ مزبور همچنان بر سر جاي خود ساکت و ساکن باقي مي ماند تا زماني که آب به جوش آيد ، در اين زمان وزغ مي ميرد در حالي که باد کرده و خوشحال است.
از سوي ديگر ، اگر يک وزغ ديگر را در درون همين ظرف آب جوش قرار دهيم فورا به بيرون مي جهد ، نيمه سوخته اما زنده مي ماند.
ما انسانها ، گهگاه همانند چنين وزغهاي به جوش آمده اي هستيم. تغييرات را درک نمي کنيم. فکر مي کنيم که همه چيز خوب پيش مي رود ، و يا آني که بد و ناخوشايند است ،خواهد گذشت و فقط بستگي به گذشت زمان دارد. ما تسليم مرگ هستيم ، و در آبي که هر دقيقه گرمتر مي شود همچنان شناور ، ساکت و بي تفاوت باقي مي مانيم. در پايان نيز باد کرده و خوشحال مي ميريم.


پي نوشت : بر گرفته از کتاب داستانهايي براي پدران ، فرزندان و نوه ها. نوشته پائولو کوئليو

دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 16:53 توسط
تگ ها:

چند شب پیش کتاب شازده کوچولو – شاهکار دو سنت اگزوپری – رو می خوندم. وقتی شازده کوچولو سیاره کوچکش رو ترک می کند از چند سیارک عبور می کند. توی یکی از آنها که سیارک کوچکی بود یک فانوس وجود داشت و یک فانوس افروز که مرتب اون رو روشن و خاموش می کرد.

(( شازده کوچولو همینکه وارد آن سیاره شد با احترام به فانوس افروز سلام کرد:

-         روز به خیرآقا . چرا فانوست  رو خاموش کردی؟

-         دستور است آقا. روز به خیر.

-         دستور چیست؟

-         دستور این  است که فانوسم را خاموش کنم.

و باز فانوس را روشن کرد.

-         پس چرا باز روشن کردی؟

-         دستور است.

شازده کوچولو کفت : من نمی فهمم.

-         فهمیدن ندارد. دستور دستور است. روز به خیر.

و باز فانوسش را خاموش کرد.

سپس عرق پیشانی خود را با دستمالی که خالهای چهار گوش قرمز داشت خشک کرد.

-         من اینجا شغل بسیار بدی دارم. این کار سابقن معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش میکردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابیدن .

-         و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟

-         دستور عوض نشده و غصه من از همین است. سیاره سال به سال بر سرعت گردش خود افزود و دستور هم تغییر نکرد.

-         پس چه؟

-         هیچ . حالا که سیاره در هر دقیقه یک بار به دور خود می گردد من دیگر یک ثانیه هم وقت استراحت ندارم. هر دقیقه یک بار فانوس را روشن و خاموش می کنم.

-         ................. )) (1)

آری ، زندگی ما چقدر شبیه به این فانوس افروزاست. بدون چون و چرا ، بدون تفکر و تامل ، بدون نقد و ارزیابی یک سری دستور که در قالب سنت و آیین و مذهب و فرهنگ و ... به ما رسیده رو انجام می دهیم. ما حتی نمی دانیم چه کسی ( یا کسانی ) و چرا چنین دستوراتی را صادر کردند و اصلن فایده این دستورات چیست. گیریم زمانی کاربردهایی هم داشته است. حالا چه؟ طی قرنها همه چیز عوض شده ولی دستور همان دستور است.

(1) شازده کوچولو – آنتوان دو سنت اگزوپری – محمد قاضی

 

دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1:9 توسط
تگ ها:

               روز جهانی کارگر گرامی باد

 

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يك در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود 

هاي و هو مي كرد

 و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري را نشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند

و او پرسيد

اگر يك فرد انسان واحد يك بود  آيا باز

يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و لیکن فاقد زر بود

پايين بود

اگر يك فرد اسنان واحد يك بود

آن كه صورتی نقره گون

چون قرص مه مي داشت

بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد ؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يك با يك برابر نيست

 

سروده ای از : زنده یاد خسرو گلسرخی

شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:44 توسط
تگ ها:

  نگاهی کوتاه به نظریه عدالت انصافی

 

بشر از دیر باز و از زمانی که شروع به تفکر و تامل در احوال خود و طبیعت پیرامونش کرد با واژه عدالت بشکل گسترده درگیر بوده و سعی کرده تا دیدگاه ، نگرش و تعریفی برای آن بیابد که هم مورد قبول عامه قرار گیرد و هم بتوان بصورت مستدل و منطقی از آن دفاع کرد.علیرغم آنکه در نگرشهای مختلف تعاریف متفاوت و گاهن متضادی از آن تبین شده ولی در اصل ارزشمندی آن هیچکس شک نکرده و در تمام طول حیات فکری بشر ، عدالت نه تنها یک ارزش بلکه آرمان و تحقق آن یک هدف والا محسوب می شده است. به همین دلیل بسیاری از فرمانروایان و حکمرانان با وعده برقراری عدالت در جامعه بر مسند قدرت تکیه زده و با سر دادن شعار عدالت گستری توده های مردم را با خود همراه و همسو می کنند.

ولی اینکه عدالت چیست سوالی بس چالش برانگیز است و هیچگاه برای آن جواب سرراستی  ارایه نشده است و هر کس تصویر تار و ناواضحی از آن در ذهن دارد.

جان رالز ، فیلسوف شهیر آمریکایی ، در سال 1971در کتابی بنام نظریه ای در باب عدالت به این موضوع پرداخته و دیدگاه نوینی را ارایه کرده است. این کتاب پس از انتشار بسرعت محبوب شد و با استقبال زیادی روبرو شد. بسیاری از فلاسفه این اثر رالز را بزرگترین کتاب در زمینه فلسفه سیاسی در قرن بیستم می دانند.

جان رالز اینگونه بیان می کند که تعابیر و تعاریف مختلف در باره عدالت از آنرو وجود دارد که انسانها در موقعیتهای متفاوت اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی و ... قرار دارند. بنابراین هر یک صرفا از دیدگاه منافع فردی خود به آن مینگرد و آن راتعریف می کند. حال اگر بخواهیم به مسایل اساسی مربوط به عدالت پی ببریم و قواعدی را کشف کنیم که ساخت بنیادی یک جامعه عدالت پرور از آنهاست ، باید به این ترتیب پیش برویم که افسانه ای مثل قصه های پریان برای خودمان بگوییم. باید مجمعی مرکب از مردان و زنانی را تصور کنیم که هنوز به جامعه خاصی تعلق ندارند و برای انتخاب قواعد اساسی حاکم بر جامعه ای که باید تشکیل شود در نوعی مجلس موسسان دور هم جمع شده اند. این عده مثل همه مردم دیگرند. هویت مشخص و ضعفهای مشخص دارند. فقط به فلج کننده ترین نوع بیماری فراموشی دچارند. نمی دانند کیستند ، پیرند یا جوان ، مردند یا زن ،سیاهند یا سفید و ... بخصوص اینکه نمی دانند در زندگی به چه چیزی اعتقاد دارند و چه چیزی ارزش محسوب می شود. بنابراین به تعبیر خود رالز ، مثل این است که با حجاب نادانی از شخصیتهایشان جدا شده اند و به این ترتیب هیچ تعریفی از منافع خود ندارند.

اگر از خودمان بپرسیم که در چنین وضعی این افراد ، با توجه به اینکه بطور عقلانی هر کس بدنبال منافع خویش است ، روی چه اصولی به توافق خواهند رسید ، جواب این خواهد بود : عدالت

حال سوال اساسی این خواهد بود که این اشخاص کدام تصور از عدالت را برخواهند گزید و تعریفشان از عدالت چه خواهد بود؟

رالز معتقد است این افراد روی دو اصل به توافق خواهند رسید :

1-    همه باید حمایت از آزادی های اساسی به بیشترین مقداری که با بهره مندی مساوی  از آن ازادی ها منافات نداشه باشد ، برخوردار باشند. این آزادی ها عبارتند از ازادی های متعارف سیاسی ،آزادی رای دادن ،آزادی اظهار عقیده، آزادی وجدان ، تملک ، مصونیت از تعرض و دستگیری بدون علت ، آزادی انتخاب دین و ... کلا" تمامی آزادی های متعارف لیبرالی .

2-    هر تغییری در ساخت اقتصاد جامعه باید به سود فقیرترین گروه جامعه انجام شود.

در این بین رالزاز یک قاعده به عنوان قاعده یا قانون اولویت سخن می گوید که عبارت است از اینکه اصل اول  بر اصل دوم ارجحیت و اولویت دارد.یعنی اینکه نمی توان به  بهانه حمایت از فقرا و نیازمندان آزادی های سیاسی و مدنی را مهار یا محدود ساخت و اگر چنین امری صورت پذیرد ،قطعا و یقینا بر خلاف عدالت خواهد بود. اگر حکومت یا دولتی چنین کند بی عدالتی را گسترش خواهد داد و نه عدالت را ، هر چند که شعارهای عدلات گرایانه سر دهد و تمام محبوبیت و مشروعیت خود را از آن بداند. چنین حکومتهایی از واژه عدالت استفاده صرفا ابزاری می کنند و با توجه به استقبال عامه از عدالت سعی در جعل واژه و ارایه تصویر و مفهومی کج و معوجی در راستای اهداف و امیال خود ارایه کرده و بنوعی بی صداقتی می کنند.که البته میزان اقبال آنها در بلند مدت به میزان آگاهی و شعور جمعی آن جامعه بستگی خواهد داشت.

پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 2:24 توسط
تگ ها:

 

می گویند روزی کنفوسیوس فیلسوف معروف ، به همراه چند تن از شاگردانش در سرزمینی می رفتند. به روستایی کوهستانی رسیدند. در گورستان این روستا زنی را دیدند که روی گوری نشسته بود و می گریست. کنفوسیوس به زن نزدیک شد و از او پرسید که این گور متعلق به چه کسی است. زن پاسخ داد متعلق است به پسرش که چند روز پیش بعلت حمله ببر کشته شده.زن اضافه کرد که شوهر و پدرش نیز بوسیله ببرها کشته شده اند. کنفوسیوس که حیرت زده شده بود ، از زن پرسید حال که این سرزمین اینقدر نا امن است چرا به سرزمین مجاور نمی روند که از حمله ببرها در امان باشند. زن پاسخ داد این سرزمین حاکم عادلی دارد در حالی که سرزمین مجاور دارای حاکم ظالمی است. کنفوسیوس رو به شاگردانش کرد و گفت : می بینید ، حاکم ظالم از ببر هم خطرناکتر است.

نتیجه اخلاقی : همان که کنفوسیوس گفت.

نتیجه سیاسی : همان که کنفوسیوس گفت.

نتیجه شخصی : ببرها آنقدر که فکر می کردم خطرناک نیستند...!!

جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:21 توسط
تگ ها: